|
دختران روستا به شهر فکر می کنند ... دختران شهر در آرزوی روستا می میرند ... مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند ... کدامین پل در کدام جای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد ؟ . . .
آمده بودم بگویم دوستت دارم که نگاهت، آواری شد بر تنم. آمده بودم خانه بسازم نه از آجر قرمز، نه از آهن سرد، از جنس دامنم. و تنها شنیدم که گفتی عقلم ناقص است... قدم بر تن جاده می گذارم، محکم، وقت رفتنم... بالهایم را کنده ای و من اینجا روی دستهایم راه می روم فرقی هم ندارد روی دو پا هم که باشم دنیا وارونه است.
مانده ام میان خدا و دعا و خودم مانده ام میان تو و خدا و دل هایمان مانده ام میان تمام رگ هایی که تو را جاری می کنند در من تو می دانی چگونه باید شاهرگ هستی را زد؟ چقدر با تو بودن عالیست ...با خیال تو بودن عالیست و اینکه من چشم هایم را می بندم و تو می توانی با تمام کتاب ها و نمایشنامه ها این جا باشی چقدر احساسم را دوست دارم با تمام اشک هایش .... چقدر تو را دوست دارم و این هنوز مرا زنده نگه د اشته ست! من و مددادهاي سياه برای ترسیم تكه هاي باقي مانده هرگز خسته نمی شویم...!
تا حالابهش فكر كردي... چرا برگها وقتي احساس زردي ميكنند خودكشي ميكنند؟ راستي چرا پنجشنبه خودش روبه بعد جمعه نمي اندازه؟ هندوانه به چه ميخندد وقتي به قتل رسيده است؟ كجا ميتواني سازي بيابي كه در روياهايت بنوازد؟ اندوه گوسفندي تنها چه نام دارد؟ اگر مگس ها عسل بسازند، زنبورها رنجيده خاطر ميشوند؟ مورچه باكدام ارقام سربازان مرده اش را از كل تفريق ميكند؟ انتهاي رنگين كمان كجاست؟ در روح تو يا درافق؟ آيا زندگي ما تونلي ميان دو روشنايي مبهم نيست؟ نوري كه زنداني به آن مي انديشد همان نوري است كه بر تو مي تابد؟ ............................................................................................؟؟؟ تو پاسخم رانمي دهي... اما پرسش ها هيچوقت نمي ميرند...
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را برايت شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت رابراي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش...
دلم ميخواهد با تو سخن بگويم ولي نميدانم چه بگويم؟ از زمانه يا درد و رنج از نداي عاشق بلبلي كه هر شب بر گلستان وجودم نغمه سرايي ميكند يا از پرستوي غريب مهاجري كه فرسنگها راه مي پيمايد تا وادي مهر و دلدادگي را بيابد از ني كبكي كه آرزوهاي خفته ي چوپانان را مي نوازد از قطرات اشكي كه هر شب گونه هاي داغ مرا نوازش ميدهد
درخلوت وتنهایی برایت اشک میریزم چیزی ندارم که در این لحظه سخت عزیمت توشه راهت کنم نیازدر تو بی معنی است نه اشکهای ساده ی من، که هیچ حرفی نمی تواند تورا از راهی که در پیش گرفته ای باز دارد. آری این اشکها برای کوچ تو نیست،که این تغییر ناپذیر است. این اشکها برای دلی است که با رفتنت تا ابد تنهامی شود و برای تپش قلبی است که پس از تو مهربانی را فقط در افسانه ها پیدامیکندبرای سخاوت دستهایی است که با عبور آرام تو بخشیدن را تجربه می کنند.
چه زیبا بود که با هم کوچ می کردیم. |
About
چشمام مال تو نگاهت مال من
Home
|