تبليغاتX
hidden girls

hidden girls

 

دختران روستا

به شهر فکر می کنند ...

دختران شهر

در آرزوی روستا می میرند ...

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند ...

کدامین پل

در کدام جای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد ؟ . . .

+نوشته شده در هشتم اسفند 1387ساعت17:32توسط نگار | |

 

آمده بودم بگویم دوستت دارم

که نگاهت،

آواری شد بر تنم.

آمده بودم خانه بسازم

نه از آجر قرمز،

نه از آهن سرد،

از جنس دامنم.

و تنها شنیدم که گفتی

عقلم ناقص است...

قدم بر تن جاده می گذارم،

محکم،

وقت رفتنم...

 

بالهایم را کنده ای

و من اینجا

روی دستهایم راه می روم

فرقی هم ندارد

روی دو پا هم که باشم

دنیا وارونه است.

 

 

+نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1387ساعت0:16توسط نگار | |

 

مانده ام میان خدا و دعا و خودم

مانده ام میان تو و خدا و دل هایمان

مانده ام میان تمام رگ هایی که تو را جاری می کنند در من

تو می دانی چگونه باید شاهرگ هستی را زد؟

چقدر با تو بودن عالیست ...با خیال تو بودن عالیست

و اینکه من چشم هایم را می بندم و تو می توانی

با تمام کتاب ها و نمایشنامه ها این جا باشی

چقدر احساسم را دوست دارم  با تمام اشک هایش ....

چقدر تو را دوست دارم

و این هنوز مرا زنده نگه د اشته ست!

من و مددادهاي سياه

برای ترسیم تكه هاي باقي مانده

هرگز خسته نمی شویم...!

+نوشته شده در بیست و سوم دی 1387ساعت22:4توسط نگار | |




مي خواهم در آغوش گرمت

آرام گيرم.خسته شدم بس

كه از سرما لرزيدم... بس كه

اين كوره راه ترس آور زندگي

را هراسان پيمودم زخم

پاهايم به من ميخندد...

خسته شدم بس كه تنها

دويدم... اشك گونه هايم را

پاك كن و بر پيشانيم بوسه

بزن... مي خواهم با تو گريه كنم...

 خسته شدم بس كه تنها گريه كردم...

مي خواهم دستهايم را به گردنت

بياويزم و شانه هايت را

ببوسم...خسته شدم بس

كه تنها ايستادم...

+نوشته شده در چهارم آبان 1387ساعت0:40توسط نگار | |

 

تا حالابهش فكر كردي...

چرا برگها وقتي احساس زردي ميكنند خودكشي ميكنند؟

راستي چرا پنجشنبه خودش روبه بعد جمعه نمي اندازه؟

هندوانه به چه ميخندد وقتي به قتل رسيده است؟

كجا ميتواني سازي بيابي كه در روياهايت بنوازد؟

اندوه گوسفندي تنها چه نام دارد؟

اگر مگس ها عسل بسازند، زنبورها رنجيده خاطر ميشوند؟

مورچه باكدام ارقام سربازان مرده اش را از كل تفريق ميكند؟

انتهاي رنگين كمان كجاست؟ در روح تو يا درافق؟

آيا زندگي ما تونلي ميان دو روشنايي مبهم نيست؟

نوري كه زنداني به آن مي انديشد همان نوري است كه  بر تو مي تابد؟

............................................................................................؟؟؟

تو پاسخم رانمي دهي...

اما پرسش ها هيچوقت نمي ميرند...

+نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1387ساعت2:7توسط نگار | |

 
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند...؟!

+نوشته شده در پانزدهم شهریور 1387ساعت18:41توسط نگار | |

 

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را برايت شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت رابراي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش...

+نوشته شده در پنجم شهریور 1387ساعت19:44توسط نگار | |

دلم ميخواهد با تو سخن بگويم ولي نميدانم چه بگويم؟ از زمانه يا درد و رنج از نداي عاشق بلبلي كه هر شب بر گلستان وجودم نغمه سرايي ميكند يا از پرستوي غريب مهاجري كه فرسنگها راه مي پيمايد تا وادي مهر و دلدادگي را بيابد از ني كبكي كه آرزوهاي خفته ي چوپانان را مي نوازد از قطرات اشكي كه هر شب گونه هاي داغ مرا نوازش ميدهد

 

+نوشته شده در سوم شهریور 1387ساعت19:11توسط نگار | |

درخلوت وتنهایی برایت اشک میریزم چیزی ندارم که در این لحظه سخت عزیمت توشه راهت کنم نیازدر تو بی معنی است نه اشکهای ساده ی من، که هیچ حرفی نمی تواند تورا از راهی که در پیش گرفته ای باز دارد. آری این اشکها برای کوچ تو نیست،که این تغییر ناپذیر است. این اشکها برای دلی است که با رفتنت تا ابد تنهامی شود و برای تپش قلبی است که پس از تو مهربانی را فقط در افسانه ها پیدامیکندبرای سخاوت دستهایی است که با عبور آرام تو بخشیدن را تجربه می کنند.

                                       چه زیبا بود که با هم کوچ می کردیم.

+نوشته شده در بیست و هفتم مرداد 1387ساعت17:33توسط نگار | |

کوچه پس کوچه های دل تاریکم از آه پر است

تو چه دانی کیستم؟؟؟

آری من همانم که نمی دانم مسافر کدام غروبم که این چنین خواستهایم بوی   ناامیدی  می دهد!!


+نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1387ساعت1:46توسط نگار | |